دینا کوچولودینا کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

عاشقانه می نوازم برای تو که تک ملودی زندگی ما شدی دینای عزیز

روز دیدن تو

روز زایمان بالاخره رسید.بالاخره بعد از 9 ماه روز دیدن تو اومد.داره تمامه اضطرابا و استرسام تموم میشه.1ماه قبل اومدن تو مامانم از ذوقش اومده بود تمام وسایلاتو که باید ببریم بیمارستانو جمع کرده بود گذاشته بود خونه خودشون. شب که از بیرون اومدیم تا 4 صبح نه من خوابیدم نه بابائی تازه ساعت 4 تا 5 خوابیدیم 5 بیدار شدیم که زود بریم بیمارستان تا اتاق خصوصی گیرمون بیاد آخه گفته بودن 1فروردین خیلی شلوغه زود بیاید اگه اتاق خصوصی می خواید.حاضر شدم یکم آرایش کردم.وقتی اومدم بیام بیرون بابائی از زیر قرآن ردم کردو گفت ایشااله سالم برگردی از پله ها که اومدیم بیایم پایین نازنین درو باز کرد و خداحافظی کرد و بابا بهش گفت ما 2تایی میریم تا 3تاییی برگردیم وق...
23 مرداد 1392

b.k.n

دخترم دیشب اینو تنت کردم بری آفتاب بگیری ولی خب شب بود و نشد دیگه.ان شااله دفعه بعد                         ...
20 مرداد 1392

دینا ایستاد

  دینا جونم برای اولین بار روز 92/5/12 ایستادی کلی هم ذوق کردی عزیزم.                     ...
20 مرداد 1392

احساس حضور تو

دینای عزیزم پارسال 1همچین روزی فهمیدم که تو در وجود منی. از دانشگاه برمی گشتم.فکر کنم روز 2 یا 3 ماه رمضان بود.اول رفتم زولبیا و بامیه خریدم بعد  هم رفتم از داروخانه بیبی چک گرفتم.اومدم خونه ساعت 7بود.تا از بیبی چک استفاده کردم به 10 ثانیه هم نرسید که 2تا خطش قرمز شد.نمی دونی چقدر خوشحال شدم.اون شب با بابایی کلی جشن گرفتیم و از تو حرف زدیم.
20 مرداد 1392

اولین غلت خوردن عزیز مامان

دینا جون اولین بار 91/4/9 غلت زدی کلی هم ترسیدی .مدت ها بود که سعی می کردی غلت بخوری ولی بالاخره داشتی کارتون میدیدی موفق شدی.آفرین دخمل باهوش مامان   این عکسای اولین غلت خوردنت     .   . ...
6 مرداد 1392

بدون شرح

عزیزم یه سری از عکسای خوشگلتو که تازه ازت گرفتم میزارم اینجا   .   .   .   . ...
19 تير 1392

سیسمونی دینا

عزیز دل مامان الان رو پام خوابیدی و منم بعد 4ماه از به دنیا اومدن شما   تازه دارم از اتاق عکس میگیرمو میزارم تو وبلاگت. خب مامانی تا الان سرش شلوغ بوده دیگه.... عزیزم دوست داشتم قشنگ ترین اتاقو واست درست کنم ولی سلیقه من بیشتر از این یاری نکرد   اینم از اتاق و وسایل     .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  ...
19 تير 1392

اولین مسافرت تو

  نفس مامان اولین مسافرتتو چهارشنبه 5تیر رفتی.شب ساعت 11 راه افتادیم با عمو محمد و نازنین و جودی رفتیم شمال.خیلی خوش گذشت تو هم اصلا اذیت نکردی تو ماشین که همش خوابیدی .اونجا هم خیلی آروم بودی هوای اونجا برای پوستت خوب بود خشکی پوستتو ازبین برده بود.جمعه هم ساعت 11شب راه افتادیم و اومدیم.انقدر خسته بودی که تا فردا ساعت 11 صبح خواب بودی.     . . جودی تورو خیلی دوست داره.همش می خواد خودشو به تو نزدیک کنه.دوست داره سرشو بزاره رو شکم یا پتوی تو و بخوابه.   اینم یادگاری تو از شمال که نازنین واست خرید.   ...
11 تير 1392