روز دیدن تو
روز زایمان بالاخره رسید.بالاخره بعد از 9 ماه روز دیدن تو اومد.داره تمامه اضطرابا و استرسام تموم میشه.1ماه قبل اومدن تو مامانم از ذوقش اومده بود تمام وسایلاتو که باید ببریم بیمارستانو جمع کرده بود گذاشته بود خونه خودشون. شب که از بیرون اومدیم تا 4 صبح نه من خوابیدم نه بابائی تازه ساعت 4 تا 5 خوابیدیم 5 بیدار شدیم که زود بریم بیمارستان تا اتاق خصوصی گیرمون بیاد آخه گفته بودن 1فروردین خیلی شلوغه زود بیاید اگه اتاق خصوصی می خواید.حاضر شدم یکم آرایش کردم.وقتی اومدم بیام بیرون بابائی از زیر قرآن ردم کردو گفت ایشااله سالم برگردی از پله ها که اومدیم بیایم پایین نازنین درو باز کرد و خداحافظی کرد و بابا بهش گفت ما 2تایی میریم تا 3تاییی برگردیم وق...
نویسنده :
درناز
18:04











